سلام وارث تنهای بی نشانی ها!

خدای بیت غزل های آسمانی ها!

 

نیامدی و کهنسال‌هایمان مُردند

در آستانه ي مرگ‌اند نوجوانی‌ها

 

چقدر تهمتِ ناجور بارمان کردند

چقدر طعنه که: ((دیوانه‌ها! روانی‌ها!

 

کسی برای نجات شما نمی‌آید

کسی نمی‌رسد از پشتِ نُدبه‌خوانی‌ها))

 

مسیحِ آمدنی! سوشیانس! ای موعود!

تو ـ هر که هستی از آن‌سوی مهربانی‌ها!

 

بگو به حرف بیایند مردگانِ سکوت

زبان شوند و بگویند بی‌زبانی‌ها

 

هنوز پنجره‌ها باز می‌شوند و هنوز

تهی است کوچه از آوازِ شادمانی‌ها

 

و زرد می‌شود و دانه‌دانه می‌افتد

کنار پنجره‌ها برگِ شمعدانی‌ها



پانته‌آ صفایی بروجنی

 


موضوعات مرتبط: شعر آیینی

تاريخ : شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۲ | 22:22 | نویسنده : چشم به راه |