
این وبلاگ گزیده ای از زیباترین اشعاری است که چشم و گوش من با آنها ملاقات کرده است.در این وبلاگ همچنین اشعار زیبای پست شده توسط دوستان عزیزم قرار خواهد گرفت.
اشعار این وبلاگ از نطر سبک و موضوع تابع قاعده ای نیستند و فقط به صورت ذوقی گلچین شده اند.
محمد عابد تبریزی
محمد عابد تبریزی در سال ۱۳۱۴ هجریشمسی در تبریز دیده به جهان گشود. از دوران کودکی حفظ قرآن، نهجالبلاغه، نیایشهای صحیفهسجادیه و مناجات سایر حضرات معصومین(ع) را با علاقه دنبال کرد و آنها را به خاطر سپرد.
وی تحصیلات حوزوی داشت اما به واسطه مطالعات گستردهای که داشت، در اکثر علوم معارف اسلامی از جمله فقه، اصول، فلسفه، عرفان، ادبیات عرب و فارسی، و همچنین تفسیر قرآن کریم، دانشمندی توانا به شمار میرفت.
عابد در سال ۱۳۴۴ هجریشمسی به استخدام بانک تجارت درآمد و با تدبیر و شایستگی قابل تحسینی که داشت، پس از یک سال خدمت، به ریاست بانک منصوب شد و تا اتمام خدمات دولتی خود در همان پست انجام وظیفه نمود.
از استاد عابد تبریزی بیش از ۲۵ هزار بیت شعر به یادگار مانده است که در قالب چهار دیوان مستقل تدوین و به شرح زیر منتشر شدهاند:
دیوان غزلیات و قصاید، ماه در محاق، مهر در شفق، و ستاره سحرگاهی.
عابد خلوت نشین در سحرگاه سیزدهم آذرماه ۱۳۸۵، پس از مناجات صبحگاهی، ندای حضرت حق را لبیک گفت و به سرای باقی شتافت و ۳ روز بعد در قطعه صدیقین آرامستان وادیرحمت تبریز به خاک سپرده شد.
غزلی از وی درباره حضرت سیدالشهدا علیه السلام که در استقبال از یکی از غزل های حافظ سروده شده می آوریم
به قتلگه ز سر شوق، گفت شاه حجاز
«منم که دیده به دیدار دوست، کردم باز»
بدین شرف که شَوَم کشته محبت او
«چه شکر گویمت؟ ای کارساز بندهنواز!»
ز شاهراه شهادت چو بگذری، ای دوست!
«بسا که بر رخ دولت کنی کرشمه و ناز»
به خون وضو نکند، گر قتیل راه وفا
«به قول مفتی عشقش، درست نیست، نماز»
به آستان جلالت، جبین به عجز نَهم
«که کیمیای مراد است، خاک کوی نیاز»
سرم به عرش سنان بِه، تنم به فرش تراب
«که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز»
ازل به گوش دلم، پیر میفروشان گفت:
«در این سراچه بازیچه، غیر عشق مباز»
به جز خیال تو، اسرار دل که را گویم؟
«چو سروِ راست در این باغ، نیست محرم راز»
به عشق دوست قسم! هر بلا رَود به سرم
«من آن نیام که از این عشقبازی آیم باز»
چه جای گفته ناجور چون تویی؟ «عابد»!
«در آن مقام، که «حافظ» برآورد آواز»
موضوعات مرتبط: شعر آیینی
چشمان خیس وقت سحرها گواه ما
معلوم میشود که دلت را شکسته ایم
از بس که بی اثر شده این سوز آه ما
نگذشته ایم محض رضای تو از گناه
بگذر عزیز فاطمه از اشتباه ما
یارانتان که سیصد و اندی نشد، ببخش
محبوس شد میان معاصی سپاه ما
در زیر نور ماه، کجا خیمه میزنی؟
تنها پناه عالمیان... تکیه گاه ما
بیچاره آن که مثل شما اهل گریه نیست
حال بکا و روضه و غم شد سلاح ما
یک قطره اشک در غم جدّ تو کوه ساخت
از این عبادت کم و هم قدِّ کاه ما
دلخوش به روضههای عموییم تا مگر
بر روی دلربای تو افتد نگاه ما
میگفت دختری که شرر داشت دامنش
نا امن شد پس از تو عمو خیمه گاه ما
مرضیه نعیم امینی
موضوعات مرتبط: شعر آیینی
بر خشک چوب نیزهها گل کرد خورشید
شید و شفق را چون صدف در آب دیدم
خورشید را بر نیزه گوئی خواب دیدم
خورشید را بر نیزه؟ آری اینچنین است
خورشید را بر نیزه دیدن سهمگین است
بر صخره از سیب زنخ بر میتوان دید
خورشید را بر نیزه کمتر میتوان دید
در جام من می پیش تر کن ساقی امشب
با من مدارا بیشتر کن ساقی امشب
بر آبخورد آخر مقدَّم تشنگانند
می ده حریفانم صبوری میتوانند
این تازه رویان کهنه رندان زمینند
با ناشکیبایان صبوری را قرینند
علی معلم دامغانی
موضوعات مرتبط: شعر آیینی ، شعر معاصر
ادامه مطلب
تا نـگرم جلـوه افـلاكيـان
شايد از ايـن پرده ندايى دهند
يـك نفَسـم راه به جايى دهند
اى كه بر اين پرده خاطرفريب
دوخته اى ديده حسرت نصيب
آب بزن چشـم هوسنـاك را
بـا نظـر پاك ببين پـاك را
آن كه دراين پرده گذريافته است
چون سَحر ازفيض نظريافته است
خوى سحر گير و نظرپاك باش
رازگـشاينـده افـلاك بـاش
ادامه مطلب را بخوانید 
موضوعات مرتبط: شعر آیینی ، شعر معاصر
ادامه مطلب
که به سائل میدهند از هرچه بهتر بیشتر
عرض حاجت میکنم آنجا که صاحبخانهاش
پاسخ یک میدهد با ده برابر بیشتر
گاهگاهی که به درگاه کریمی میروم
راه میپویم نه با پا، بلکه با سر، بیشتر
زیر دِین چارده معصومم اما گردنم
زیر دِین حضرت موسَیبنجعفر بیشتر
گردنم در زیر دیِن آن امامی هست که
داده در ایران ما طوبای او بر، بیشتر
آن امامی که «فداکِ» گفتنش رو به قم است
با سلامش میکند قم را معطر بیشتر
قم همان شهری که هم یک ماه دارد بر زمین
همچنین از آسمان دارد چل اختر بیشتر
قصد این بار قصیده از برادر گفتن است
ورنه میگفتم از این معصومه خواهر بیشتر
من برایش مصرعی میگویم و رد میشوم
لطف باباهاست معمولاً به دختر بیشتر
عازم مشهد شدم تا با تو درد دل کنم
بودنم را میکنم اینگونه باور بیشتر
مرقدت ضربالمثلهای مرا تغییر داد
هرکه بامش بیش، برفش... نه! کبوتر، بیشتر
چار فصل مشهد از عطر گلاب آکنده است
این چنین یعنی سه فصل از شهر قمصر بیشتر
پیش تو شاه و گدا یکسانترند از هر کجا
این حرم دیگر ندارد حرف کمتر، بیشتر
ای که راه انداختی امروز و فردای مرا!
چشم بر راه تو هستم روز آخر بیشتر
از غلامان شما هم میشود دنیا گرفت
من نیازت دارم آقا روز محشر بیشتر
بر تمام اهل بیت خویش حسّاسی ولی
جان زهرا(س) چون شنیدم که به مادر بیشتر...
....
بیشترهایی که گفتم از تو خیلی کمترند...
حسین رستمی
موضوعات مرتبط: شعر آیینی ، شعر معاصر
چشم می بندی و بغض کهنه ات وا می شود
تازه پیدا می شود آدم که تنها می شود
دفتر نقاشی آن روزها یادش بخیر
راستی! خورشید با آبی چه زیبا می شود
توی این صفحه؛ بساط چایی مادربزرگ...
عشق گاهی در دل یک استکان جا می شود...
زندگی تکرار بازی های ما در کودکی ست
یک نفر مادر یکی هم باز بابا می شود
چشم می بندی که یعنی توی بازی شب شده
پلک برهم می زنی و زود فردا می شود
گاه خود را پشت نقشی تازه پنهان می کنی
گاه شیرین است بازی گاه دعوا می شود
می شماری تا ده و دیگر کسی دور تو نیست
چشم را وا می کنی و گرگ پیدا می شود
این تویی طفلی که گم کرده ست راه خانه را
می گریزد؛ هی زمین می افتد و پا می شود
گاه باید چشم بست و مثل یک کودک گریست
چیست چاره؟ لااقل آدم دلش وا می شود
تو همان طفلی که نقاشیش کفتر بود و صحن
و دلت این روزها تنگ است... آیا می شود؟...
حسن بیاتانی
موضوعات مرتبط: شعر آیینی ، شعر معاصر
خموش باد، نگاهی که ناظر دگری است
که در فضای شفاخانه ات، عجب اثری است
که نوکری، در این خانه، فوق تاجوری است
به عمر، افضل ساعات بنده، محتضری است
اگر کسی در دیگر زند، ز بی خبری است
که حائر توأم، ای شاه! خانه پدری است
به هرزه می رود، ار بی غم رخت، سپری است
هنوز هم به عزای تو، گرم نوحه گری است
«رحیق»! آنکه دمی در غم حسین گریست
علیرضا قاسمی
موضوعات مرتبط: شعر آیینی ، شعر معاصر
نوای نینوا را دوست دارم
صدای آشنا را دوست دارم
اگر جام بلا از چشم یار است
من این جام بلا را دوست دارم
دعا یعنی تکلّم با خداوند
تکلّم با خدا را دوست دارم
اگر چه خارم و از خار کمتر
گل باغ وفا را دوست دارم
محبّت را عجب، حال و هوایی ست
من این حال و هوا را دوست دارم
نمی دانم کی ام آن قدر دانم
علیّ مرتضی را دوست دارم
خدا می داند، ای آل محمّد!
که من تنها شما را دوست دارم
چو ممزوج است با عطر حسینی
نسیم نینوا را دوست دارم
خدایا روز محشر باش شاهد
حسین و کربلا را دوست دارم
شود "میثم" که مولایت بگوید
که این بی دست و پا را دوست دارم؟
غلامرضا سازگار
موضوعات مرتبط: شعر آیینی ، شعر معاصر
با اشکهاش دفتر خود را نمور کرد
در خود تمام مرثیهها را مرور کرد
ذهنش ز روضههای مجسّم عبور کرد
شاعر بساط سینهزدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده ست
در بیتهاش مجلس ماتم به پا شده ست
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژههاست
شاعر شکست خوردهی طوفان واژههاست
بیاختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد واژهی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه میکند
دارد غروب فرشچیان گریه میکند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا، بیریا کشید
حتی براش جای کفن؛ بوریا کشید
در خون کشید قافیهها را، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
خورشید سر بریده غروبی نمیشناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود
او کهکشان روشن هفده ستاره بود
خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن...
پیشانیش پر از عرق سرد و بعد از آن...
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن...
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن...
در خلصهای عمیق خودش بود و هیچ کس
سید حمیدرضا برقعی
موضوعات مرتبط: شعر آیینی ، شعر معاصر
که به سائل میدهند از هرچه بهتر بیشتر
عرض حاجت میکنم آنجا که صاحبخانه اش
پاسخ یک میدهد با ده برابر بیشتر
گاه گاهی که به درگاه کریمی میروم
راه میپویم نه با پا، بلکه با سر بیشتر
زیر دِین چهارده معصومم(ع)اما گردنم
زیر دِین حضرت موسی بن جعفر(ع) بیشتر
گردنم در زیر دینِ آن امامی هست که
داده در ایران ما طوبای او بر، بیشتر
آن امامی که فداکِ گفتنش رو به قم است
باسلامش میکند قم را منوّر ، بیشتر
قم، همان شهری که هم یک ماه دارد بر زمین
همچنین از آسمان دارد چِل اختر بیشتر
قصد این بارِ قصیده از برادر گفتن است
ورنه میگفتم از این معصومه خواهر(س) بیشتر
من برایش مصرعی میگویم و رد میشوم
لطف بابا ها ست معمولاً به دختر بشتر
عازم مشهد شدم تا با تو درد دل کنم
بودنم را میکنم اینگونه باور بیشتر
مرقدت ضرب المثل های مرا تغییر کرد
هرکه بامش بیش برفش ، نه! کبوتر بیشتر
چار فصل مشهد از عطر گلاب آکنده است
اینچنین یعنی سه فصل از شهر قمصر بیشتر
پیش تو شاه و گدا یکسان تراند از هرکجا
این حرم دیگر ندارد حرفِ کمتر ، بیشتر
از غلامان شماهم میشود دنیا گرفت
من نیازت دارم آقا روز محشر بیشتر
ای که راه انداختی امروز و فردای مرا
چشم در راه تو هستم روز آخر بیشتر
بر تمام اهل بیت خویش حساسی ولی
جان زهرا(س) ـ چون شنیدم که به مادر بیشتر-
دوستت دارم نمیدانم که باور میکنی
راست میگویم به والله از ابوذر بیشتر
.....بیشتر هایی که گفتم از تو خیلی کمترند.....
حسین رستمی
موضوعات مرتبط: شعر آیینی ، شعر معاصر
امروز امير الاُمرا جز تو كسی نيست
بر ناله ی دل غير تو فرياد رسی نيست
در کعبه و بتخانه و در دیر و کلیسا
جز نغمه ی ناقوس تو بانگ جرسی نیست
اي مهدی دين پرده ز رخسار بیفكن
ما گمشدگانيم و ره پيش و پسی نيست
دل گرمی ما زمره افسرده دلان را
جز آتش طور تو شهاب قبسی نيست
در باديه ی عشق تو پای فرس عقل
پی گشت و در اين باديه ديگر فرسی نيست
غير از هوس ديدن رخسار چو ماهت
اندر دل پر حسرت ياران هوسی نيست
تو يوسف گم گشته و اسلام چو يعقوب
بهر پدر پير تو ديگر نفسی نيست
بهر پدرت پيرهني يا كه پيامي
بفرست كه جز اين ز توأش مُلتمَسی نيست
قربان تو و درد دلت كزغم اسلام
جز اشک دمادم دگرت دادرسی نيست
موضوعات مرتبط: شعر آیینی
چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوبار صبح، ظهر نه غروب شد نیامدی
مهدی جهاندار
موضوعات مرتبط: شعر آیینی ، شعر معاصر
اين راه عشق، پيچ و خمش فرق ميكند!
اينجا گدا هميشه طلبكار ميشود
اينجا كه آمدي كرمش فرق ميكند!
شاعر شدم براي سرودن برايشان
اين خانواده محتشمش فرق ميكند!
صد مرده زنده ميشود از ذكر يا حسين
عيساي خانواده دمش فرق ميكند!
از نوع ويژگي دعا زير قبهاش
معلوم ميشود حرمش فرق ميكند!
تنها نه اينكه جنس غمش، جنس ماتمش
حتي سياهي علمش فرق ميكند!
با پاي نيزه روي زمين راه ميرود
خورشيد كاروان قدمش فرق ميكند!
من از "حسينُ منّي" پيغمبر خدا
فهميدهام حسين همهاش فرق ميكند!
علی زمانیان
موضوعات مرتبط: شعر آیینی ، شعر معاصر
ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت
دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت
مانند مرده ای متحرک شدم بیا
بی تو تمام زندگی ام در عدم گذشت
می خواستم که وقف تو باشم تمام عمر
دنیا خلاف آنچه که می خواستم گذشت
دنیا که هیچ,جرعه ی آبی که خورده ام
از راه حلق تشنه ی من مثل سم گذشت
بعد از تو هیچ رنگ تغزل ندیده ایم
از خیر شعر گفتن,حتی قلم گذشت
تا کی غروب جمعه ببینم که مادرم
یک گوشه بغض کرده,که این جمعه هم گذشت...
مولا شمار درد دلم بی نهایت است
تعداد درد من به خدا از رقم گذشت
***
حالا برای لحظه ای آرام می شوم
ساعات خوب زندگی ام در حرم گذشت
موضوعات مرتبط: شعر آیینی ، شعر معاصر
موضوعات مرتبط: شعر آیینی
سلام وارث تنهای بی نشانی ها!
خدای بیت غزل های آسمانی ها!
نیامدی و کهنسالهایمان مُردند
در آستانه ي مرگاند نوجوانیها
چقدر تهمتِ ناجور بارمان کردند
چقدر طعنه که: ((دیوانهها! روانیها!
کسی برای نجات شما نمیآید
کسی نمیرسد از پشتِ نُدبهخوانیها))
مسیحِ آمدنی! سوشیانس! ای موعود!
تو ـ هر که هستی از آنسوی مهربانیها!
بگو به حرف بیایند مردگانِ سکوت
زبان شوند و بگویند بیزبانیها
هنوز پنجرهها باز میشوند و هنوز
تهی است کوچه از آوازِ شادمانیها
و زرد میشود و دانهدانه میافتد
کنار پنجرهها برگِ شمعدانیها
پانتهآ صفایی بروجنی
موضوعات مرتبط: شعر آیینی
لب ما و قصهی زلف تو، چه توهمی! چه حکایتی!
تو و سر زدن به خیال ما، چه ترحمی! چه سخاوتی!
به نماز صبح و شبت سلام! و به نور در نَسَبت سلام!
و به خال کنج لبت سلام! که نشسته با چه ملاحتی!
وسط «الست بربکم» شدهایم در نظر تو گم
دل ما پیاله، لب تو خم، زدهایم جام ولایتی
به جمال، وارث کوثری، به خدا حسین مکرری
به روایتی خود حیدری، چه شباهتی! چه اصالتی!
«بلغ العُلی به کمالِ» تو «کشف الدُجی به جمال» تو
به تو و قشنگی خال تو، صلوات هر دم و ساعتی
شده پر دو چشم تو در ازل، یکی از شراب و یکی عسل
نظرت چه کرده در این غزل، که چنین گرفته حلاوتی!
تو که آینه تو که آیتی، تو که آبروی عبادتی
تو که با دل همه راحتی ، تو قیام کن که قیامتی
زد اگر کسی در خانهات، دل ماست کرده بهانهات
که به جستجوی نشانهات، ز سحر شنیده بشارتی
غزلم اگر تو بسازیم، و نیام اگر بنوازیم
به نسیم یاد تو راضیم نه گلایهای نه شکایتی
نه، مرا نبین، رصدم نکن، و نظر به خوب و بدم نکن
ز درت بیا و ردم نکن تو که از تبار کرامتی
موضوعات مرتبط: شعر آیینی
گاهي غبـــــــار جاده ي ليــلا، کني مرا
کوچک هميشه دور ز لطف بزرگ نيست
قطره شـــدم که راهـــــي دريا کني مرا
پيش طبيــــب آمـــدهام، درد ميکــشم
شايد قـــــرار نيست مداوا کنـــــــي مرا
من آمــدم که اين گره ها وا شود همين
اصلا بنـــــا نبود ز ســــر وا کنــــــي مرا
حالا که فکــر آخــــــرتـــــم را نميکــــنم
حق ميـــــدهم که بنــــده دنيا کني مرا
من، سالهاست ميوه ي خوبي ندادهام
وقتش نيامـــده که شـــکوفا کني مرا ؟
آقا براي تو نه ! براي خــــودم بد اسـت
هر هفته در گناه، تماشــــا کنـــــي مرا
من گم شدم ؛ تو آينهاي گم نميشوي
وقتش شـــده بيایي و پيدا کنـــــي مرا
اين بار با نگـــــــاه کريمــــــانهات ببيــن
شـــايد غلام خــــــانه زهرا کنــــي مرا
علی اکبر لطیفیان
موضوعات مرتبط: شعر آیینی