مانده تا برف زمين آب شود

مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر

ناتمام است درخت

زير برف است تمنای شنا كردن كاغذ در باد

و فروغ تر چشم حشرات

و طلوع سر غوك از افق درك حيات

مانده تا سينی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عيد

در هوايی كه نه افزايش يك ساقه طنينی دارد

و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف

تشنه زمزمه ام

مانده تا مرغ سر چينه هذيانی اسفند صدا بردارد

پس چه بايد بكنيم

من كه در لخت ترين موسم بی چهچه سال

تشنه زمزمه ام؟

بهتر آن است كه برخيزم

رنگ را بردارم

روی تنهايی خود نقشه مرغی بكشم

 

سهراب سپهری


موضوعات مرتبط: شعر معاصر ، شعر نو و سپید

تاريخ : سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۲ | 23:13 | نویسنده : چشم به راه |
ای ستاره ها که از جهان دور
چشمتان به چشم بی فروغ ماست
نامی از زمین و از بشر شنیده اید؟
درمیان آبی زلال آسمان
موج دود و خون و آتشی ندیده اید؟

 
این غبار محنتی که در دل فضاست
این دیار وحشتی که در فضا رهاست
این سرای ظلمتی که آشیان ماست
در پی تباهی شماست.
گوشتان اگر به ناله من آشناست
از سفینه ای که می رود به سوی ماه
از مسافری که میرسد ز گرد را ه
از زمین فتنه گر حذر کنید.
پای این بشر اگر به آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سیاست.

ای ستاره ای که پیش دیده منی
باورت نمیشود که در زمین
هرکجا به هر که میرسی
خنجری میان پشت خود نهفته است.
پشت هر شکوفه تبسمی
خار جانگزای حیله ای شکفته است.
آنکه با تو میزند صلای مهر
جز به فکر غارت دل تو نیست.
گر چراغ روشنی به راه توست
چشم گرگ جاودان گرسنه ای است.

ای ستاره ما سلام مان بهانه است
عشقمان دروغ جاودانه است
در زمین زبان حق بریده اند
حق زبان تازیانه است
وانکه با تو صادقانه درد دل کند
های های گریه شبانه است.
ای ستاره باورت نمی شود
درمیان باغ بی ترانه ی زمین
ساقه های سبز آشتی شکسته است.
لاله های سرخ دوستی فسرده است.
غنچه های نورس امید
لب به خنده وانکرده مرده است.
پرچم بلند سرو راستی
سر به خاک غم سپرده است.
ای ستاره باورت نمیشود
آن سپیده دم که با صفا و ناز
در فضای بی کرانه می دمید
دیگر از زمین رمیده است.
این سپیده ها سپیده نیست.
رنگ چهره زمین پریده است.
آن شقایق شفق که میشکفت
عصر ها میان موج نور
دامن از زمین کشیده است.
سرخی و کبودی افق
قلب مردم به خاک و خون تپیده است.
دود و آتش به آسمان رسیده است.
ابرهای روشنی که چون حریر
بستر عروس ماه بود
پنبه های داغ های کهنه است.

ای ستاره ای ستاره غریب
از بشر مگوی و از زمین مپرس
زیر نعره گلوله های آتشین
از صفای گونه های آتشین مپرس
زیر سیلی شکنجه های دردناک
از زوال چهره های نازنین مپرس
پیش چشم کودکان بی پناه
از نگاه مادران شرمگین مپرس
در جهنمی که از جهان جداست
در جهنمی که پیش دیده خداست
از لهیب کوره ها و کوه نعش ها
از غریو زنده ها میان شعله ها
بیش از این مپرس
بیش از این مپرس

ای ستاره ای ستاره غریب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم
پس چرا به داد ما نمیرسد؟
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمیرسد؟
بگذریم ازین ترانه های درد
بگذریم ازین فسانه های تلخ
بگذر از من ای ستاره
شب گذشت
قصه سیاه مردم زمین
بسته راه خواب ناز تو
میگریزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بی نیاز تو
ای که دست من به دامنت نمی رسد
اشک من به دامن تو میچکد
با نسیم دلکش سحر
چشم خسته تو بسته میشود
بی تو در حصار این شب سیاه
عقده های گریه شبانه ام
بر گلو شکسته میشود
شب به خیر!

 


فریدون مشیری



موضوعات مرتبط: شعر معاصر ، شعر نو و سپید

تاريخ : دوشنبه هشتم مهر ۱۳۹۲ | 10:44 | نویسنده : چشم به راه |

ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید

این گیسو پریشان کرده بید وحشی باران

یا نه دریائیست گویی واژگونه بر فراز شهر

شهر سوگواران


هر زمانی که فرو می بارد از حد بیش

ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر با تشویش

رنگ این شبهای وحشت را

تواند شست آیا از دل یاران؟


چشم ها و چشمه ها خشکند

روشنی ها محو در تاریکی دلتنگ

همچنانکه نامها در ننگ

هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد


آه باران

ای امید جان بیداران

بر پلیدی ها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم

آیا چیره خواهی شد؟

 

 


فریدون مشیری


موضوعات مرتبط: شعر معاصر ، شعر نو و سپید

تاريخ : دوشنبه هشتم مهر ۱۳۹۲ | 10:35 | نویسنده : چشم به راه |

دلم می خواست

از این قالب تنگ و ملال آور

به ژرفای وسیع بی نهایت پر کشم 

به آنجائیکه ذرات اثیری

همرهم باشد

به جایی که در آن 

عشق و رهایی سهل تر باشد 

به رویایی که در آن سوی حرص و پول و غم باشد 

به دور از رنج و حرمان و ستم باشد

تهی از خون و آتش  

یا که درد بیش و کم باشد 

دلم می خواست

از بهر خلاصم معبری باشد 

طنابی ... نردبانی ... کوره راهی در میان جنگلی

آکنده از تیغ تری باشد 

شکافد سینه پردرد مالامال از اندوه سردم را

که مرغ جان من

بگریزد از این محبس تاریک و ظلمانی 

سکوت و بهت و حیرانی

کند آواز در باغی

که اهلش از دروغ و فتنه و نیرنگ و خودخواهی بری باشند

و شاید هم که از جنس پری باشند.........

 


ایهام


موضوعات مرتبط: شعر نو و سپید

تاريخ : یکشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۲ | 14:17 | نویسنده : چشم به راه |
بگذار
گنجشك‌هاي خرد
در آفتاب مه‌آلود بعد از ظهر زمستان
به تعبير بهار بنشينند
و گل‌هاي گلخانه
در حرارت ولرم والر
به پيشواز بهاري مصنوعي بشكفند.


سلام بر آنان

كه در پنهان خويش
بهاري براي شكفتن دارند

و مي‌دانند

هياهوي گنجشك‌هاي حقير،
ربطي با بهار ندارد
حتي كنايه‌وار!


بهار غنچه سبزي است

كه مثل لبخند بايد
         بر لب انسان بشكفد

بشقاب‌هاي كوچك سبزه،

تنها يك «سين»
 به سين‌هاي ناقص سفره مي‌افزايد

بهار كي مي‌تواند

اين همه بي‌معني باشد؟
بهار آن است كه خود ببويد؛

نه آن كه تقويم بگويد!


سلمان هراتی


موضوعات مرتبط: شعر معاصر ، شعر نو و سپید

تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۲ | 21:31 | نویسنده : چشم به راه |

ماه بالای سر آبادی است ،
اهل آبادی در خواب .
 روی این مهتابی خشت غربت را می بویم.
باغ همسایه چراغش روشن،
 من چراغم خاموش .
 ماه تابیده به بشقاب خیار، به لب کوزه آب .


غوک ها می خوانند .
مرغ حق هم گاهی.

کوه نزدیک من است : پشت افراها، سنجد ها.
وبیابان پیداست .
سنگ ها پیدا نیست، گلچه ها پیدا نیست .
سایه هایی از دور، مثل تنهایی آب، مثل آواز خدا پیداست.

نیمه شب باید باشد .
دب کبر آن است ، دو وجب بالاتر از بام.
 آسمان آبی نیست، روز آبی بود .

یاد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم.
یاد من باشد فردا لب سلخ، طرحی از بزها ،
طرحی از جارو ها ، سایه هاشان در آب. بردارم
یاد من باشد هر چه پروانه که می افتد در آب، زود از آب درآرم.
یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد .
 یاد من باشد فردا لب جوی حوله ام را هم با چوبه بشویم.
یادمن باشد تنها هستم .
 

ماه بالای سر تنهایی است.


سهراب سپهری


موضوعات مرتبط: شعر معاصر ، شعر نو و سپید

تاريخ : سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ | 22:18 | نویسنده : چشم به راه |
رویش عشق سر آغاز کتاب من و توست
گوش کن
این صدای دل یک بلبل مست
در تمنای گلی است
که به او می گوید
تا ابد
لحظه به لحظه دل من
با همه مستی و شیدایی و عشق

همه تقدیم تو باد



 سوگل مشایخی
موضوعات مرتبط: شعر معاصر ، شعر نو و سپید

تاريخ : سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ | 22:12 | نویسنده : چشم به راه |
میان تاریکی

تو را صدا کردم

سکوت بود و نسیم

که پرده را می برد .

در آسمان ملول

ستاره ای می سوخت

ستاره ای می رفت

ستاره ای میمرد !

ترا صدا کردم

ترا صدا کردم

تمام هستی من ...

چو یک پیالۀ شیر

میان دستم بود

نگاه آبی ماه

به شیشه ها می خورد

ترانه ای غمناک

چو دود بر می خاست

ز شهر زنجره ها

چو دود میلغزید

به روی پنجره ها

تمام شب آنجا

میان سینه ی من

کسی ز نومیدی

نفس نفس می زد

کسی به پا می خاست

کسی تو را می خواست

دو دست ِ سرد او را

دوباره پس می زد !

تمام شب آنجا

ز شاخه های سیاه

غمی فرو میریخت

کسی ز خود میماند

کسی ترا می خواند

هوا چو آواری

به روی او می ریخت

درخت کوچک من

به باد عاشق بود

به باد ِ بی سامان

کجاست خانه ی باد ؟

کجاست خانه ی باد ؟

 

فروغ فرخزاد


موضوعات مرتبط: شعر معاصر ، شعر نو و سپید

تاريخ : شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۲ | 10:8 | نویسنده : چشم به راه |
به سراغ من اگر می آیید.

پشت هیچستانم.

پشت هیچستان جاییست.

پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدهاییست

که خبر می آرند، از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک.

روی شن ها هم، نقش های سم اسبان سواران ظریفی

است که صبح

به سر تپه ی معراج شقایق رفتند.

پشت هیچستان چتر خواهش باز است:

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا می آید.

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی،سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست.

به سراغ من اگر می آیید،

نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من!


موضوعات مرتبط: شعر معاصر ، شعر نو و سپید

تاريخ : شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۲ | 8:52 | نویسنده : چشم به راه |

دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را

به میهمانی گلهای باغ می آورد

و گیسوان بلندش را به بادها می داد

و دستهای سپیدش را به آب می بخشید

دلم برای کسی تنگ است

که چشمهای قشنگش را

به عمق آبی دریای واژگون می دوخت

دلم برای کسی تنگ است

که همچو کودک معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی را نثار من می کرد

دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترین شمال با من رفت

و در جنوب ترین جنوب با من بود

کسی که بی من ماند

 کسی که با من نیست

 کسی که . . .

- دگر کافی ست.

   

حمید مصدق    


موضوعات مرتبط: شعر معاصر ، شعر نو و سپید

تاريخ : پنجشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۲ | 11:39 | نویسنده : چشم به راه |

در تـو

هـزار مزرعـه ی خشـخاش تازه است.


آدم

به چشم های تو معتاد می شود...

 

حمید مصدق


موضوعات مرتبط: شعر معاصر ، شعر نو و سپید

تاريخ : پنجشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۲ | 11:37 | نویسنده : چشم به راه |
دلم را ورق می زنم

به دنبال نامی که گم شد

در اوراق زرد و پراکنده ی این کتاب قدیمی

به دنبال نامی که من.....

من شعرهایم که من هست و من نیست

به دنبال نامی که تو.....

توی آشنا

ناشناس تمام غزلها

به دنبال نامی که او....

به دنبال اویی که کو؟



قیصر امین پور


موضوعات مرتبط: شعر معاصر ، شعر نو و سپید

تاريخ : پنجشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۲ | 10:44 | نویسنده : چشم به راه |

همه می پرسند

چیست در زمزمه مبهم آب

چیست در همهمه دلکش برگ

چیست در بازی آن ابر سپید

روی این آبی آرام بلن

که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال

چیست در خلوت خاموش کبوترها 

چیست در کوشش بی حاصل موج 

چیست در خنده جام 

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری

نه به ابر

نه به آب 

نه به برگ 

نه به این آبی آرام بلند 

نه به این خلوت خاموش کبوترها 

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم 

من مناجات درختان را هنگام سحر 

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه کوه

صحبت چلچله ها را با صبح 

نبض پاینده هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

همه را میشنوم می بینم 

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان

تو بیا تو بمان با من تنها تو بمان 

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب 

من فدای تو به جای همه گلها تو بخن

اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز

ریسمانی کن از آن موی دراز 

تو بگیر تو ببند تو بخواه 

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر هوا را تو بخوان 

تو بمان با من تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش 

من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است 

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

 

 

 

فریدون مشیری

 


موضوعات مرتبط: شعر معاصر ، شعر نو و سپید

تاريخ : چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۲ | 17:47 | نویسنده : چشم به راه |
شعر ارسالی از دوست خوبم: نوید


به چه میخندی تو؟

به مفهوم غم انگیز جدایی؟
به چه چیز؟

به شكست دل من،یا به پیروزی خویش؟
به چه میخندی تو؟

به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد؟
یا به افسونگریه چشمانت كه مرا سوخت و خاكستر كرد؟

به چه میخندی تو؟
به دل ساده من میخندی

كه دگر تا به ابد نیز به فكر خود نیست؟
خنده دار است بخند ...


موضوعات مرتبط: شعر معاصر ، شعر نو و سپید

تاريخ : پنجشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۲ | 11:6 | نویسنده : چشم به راه |

شعر ارسالی از دوست خوبم:مهدیس سالمی



وقتی که شانه هایم

در زیر بار حادثه می‌خواست بشکند

از خیال پریشان من گذشت:

 ” بر شانه های تو … “

 

بر شانه های تو 

        می‌شد اگر سری بگذارم.

وین بغض درد را

         از تنگنای سینه برآرم

به های های

آن جان پناه مهر

                 شاید که می‌توانست

از بار این مصیبت سنگین

                  آسوده‌ام کند ...


فریدون مشیری





موضوعات مرتبط: شعر معاصر ، شعر نو و سپید

تاريخ : پنجشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۲ | 9:39 | نویسنده : چشم به راه |
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی

روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران، سرودش باد

جامه اش شولای عریانی است

ور جز اینش جامه ای باید

بافته بس شعله ی زر تار پودش باد

گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد

باغبان و رهگذاری نیست

باغ  نومیدان

چشم در راه بهاری نیست

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید

باغ بی برگی

که می گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردون سای

اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید

باغ بی برگی

خنده اش خونی است اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصل ها،

پاییز


مهدی اخوان ثالث


موضوعات مرتبط: شعر معاصر ، شعر نو و سپید

تاريخ : چهارشنبه ششم شهریور ۱۳۹۲ | 19:21 | نویسنده : چشم به راه |

کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم.
برگهای آرزوهایم , یکایک زرد می شد,
آفتاب دیدگانم سرد می شد,
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد.
وه ... چه زیبا بود, اگر پاییز بودم,
وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم,
شاعری در چشم من میخواند ...شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد,
در شرار آتش دردی نهانی.
نغمه ی من ...
همچو آواری نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته.
پیش رویم :
چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر :
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام :
منزلگه اندوه و درد وبد گمانی.
کاش چون پاییز بودم


موضوعات مرتبط: شعر معاصر ، شعر نو و سپید

تاريخ : چهارشنبه ششم شهریور ۱۳۹۲ | 19:12 | نویسنده : چشم به راه |

شعر ارسالی از دوست خوبم:سعید ق


مهرورزان زمانهای کهن

هرگز از خویش نگفتند سخن

که در آنجا که توئی

بر نیاید دگر آواز ز  من 

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هر چه میل دل دوست

بپذیریم به جان

هر چه جز میل دل او

بسپاریم به باد!

آه!

باز این دل سرگشته من

یاد آن قصه شیرین افتاد:

بیستون بود و تمنای دو دوست

آزمون بود و تماشای دو عشق

در زمانی که چو کبک خنده میزد«شیرین»؛

تیشه می زد« فرهاد»!

نتوان گفت به جانبازی فرهاد، افسوس

نتوان کرد ز بی دردی شیرین فریاد

کار شیرین به جهان شور بر انگیختن است!

 عشق در جان کسی ریختن است!

 کار فرهاد، برآوردن میل دل دوست

 خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن

 خواه با کوه در آویختن است.

رمز شرینی این قصه کجاست؟

 که نه تنها شیرین،

 بی نهایت زیباست

 آنکه آموخت به ما درس محبت می خواست؛

 جان چراغان کنی از عشق کسی

 به امیدش ببری رنج بسی

تب و تابی بُوَدت هر نفسی

به وصالی برسی یا نرسی!

سینه بی عشق مباد!


فریدون مشیری


موضوعات مرتبط: شعر معاصر ، شعر نو و سپید

تاريخ : دوشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۲ | 8:52 | نویسنده : چشم به راه |

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه‌ی آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش‌بینی نمی‌کرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم

سهراب سپهری(لطفا ادامه شعر را هم بخونید)




موضوعات مرتبط: شعر نو و سپید

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه سوم شهریور ۱۳۹۲ | 17:37 | نویسنده : چشم به راه |

شعر حمید مصدق « چرا باغچه ما سیب نداشت»


تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

_________________________________________________

 " جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت


موضوعات مرتبط: شعر معاصر ، شعر نو و سپید

تاريخ : یکشنبه سوم شهریور ۱۳۹۲ | 17:25 | نویسنده : چشم به راه |
باز من دیوانه ام ٬ مستم.

باز می لرزد ٬ دلم ٬ دستم.

باز گوئی در جهان دیگری هستم.

های ! نخراشی بغفلت گونه ام را ٬ تیغ !

های نپریشی صفای زلفکم را ٬ دست !

و آبرویم را نریزی دل !

- ای نخورده مست -

لحظه ی دیدار نزدیک ست.


مهدی اخوان ثالث


موضوعات مرتبط: شعر معاصر ، شعر نو و سپید

تاريخ : یکشنبه سوم شهریور ۱۳۹۲ | 10:0 | نویسنده : چشم به راه |
ماهی همیشه تشنه ام  

در زلال لطف بیکران تو

می برد  مرا به هرکجا که میل اوست

موج دیدگان مهربان تو

زیر بال مرغکان خنده هات

زیر آفتاب داغ بوسه هات  

ای زلال پاک

جرعه جرعه میکشم تو را به کام خویش

تا که پر شود تمام جان من ز جان تو

ای همیشه خوب

ای همیشه آشنا

هر طرف که میکنم نگاه

تا همه کرانه های دور

عطر و خنده و ترانه میکندشنا

در میان بازوان تو

ماهی همیشه تشنه ام

ای زلال تابناک

یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی

ماهی تو جان سپرده روی خاک

 

فریدون مشیری


موضوعات مرتبط: شعر معاصر ، شعر نو و سپید

تاريخ : یکشنبه سوم شهریور ۱۳۹۲ | 9:50 | نویسنده : چشم به راه |

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما 
گرد بام و در من 
بی ثمر می گردی 

انتظار خبری نیست مرا 
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس 
برو آنجا که تو را منتظرند 

قاصدک 
در دل من همه کورند و کرند 
دست بردار ازین در وطن خویش غریب 
قاصد تجربه های همه تلخ 
با دلم می گوید 
که دروغی تو ، دروغ 
که فریبی تو. ، فریب 

قاصدک
هان،
ولی ... آخر ... ای وای 
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی 

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟

قاصدک 
ابرهای همه عالم شب و روز 
در دلم می گریند

  مهدی اخوان ثالث


موضوعات مرتبط: شعر معاصر ، شعر نو و سپید

تاريخ : یکشنبه سوم شهریور ۱۳۹۲ | 9:40 | نویسنده : چشم به راه |

نشسته ماه بر گردونه عاج .

به گردون مي رود فرياد امواج .

چراغي داشتم، كردند خاموش،

خروشی داشتم، كردند تاراج ...


فریدون مشیری


موضوعات مرتبط: شعر معاصر ، شعر نو و سپید

تاريخ : یکشنبه سوم شهریور ۱۳۹۲ | 9:38 | نویسنده : چشم به راه |

هر روز می پرسی که : آیا دوستم داری ؟

من جای پاسخ بر نگاهت خیره می مانم

تو در نگاه من چه می خوانی نمی دانم

اما به جای من تو پاسخ می دهی : آری

 

ما هر دو می دانیم   

چشم زبان پنهان و پیدا راز گویانند 

و آنها که دل با یکدگر دارند

حرف ضمیر دوست را ناگفته می دانند

ننوشته می خوانند

من دوست دارم را

پیوسته در چشم تو می خوانم

نا گفته می دانم

من آنچه را احساس باید کرد

یا از نگاه دوست باید خواند

هرگز نمی پرسم

هرگز نمی پرسم که : آیا دوستم داری ؟

قلب من وچشم تو می گوید به من آری


فریدون مشیری



موضوعات مرتبط: شعر معاصر ، شعر نو و سپید

تاريخ : یکشنبه سوم شهریور ۱۳۹۲ | 9:36 | نویسنده : چشم به راه |

موج ز خود رفته رفت

ساحل افتاده ماند .

 

این، تن فرسوده را،

پای به دامن کشید؛

و آن سر آسوده را،

سوی افق ها کشاند .

 

***

ساحل تنها، به درد

در پی او ناله کرد:

 

- " موج سبکبال من،

بی خبر از حال من،

پای تو در بند نیست !


بر سر دوشت، چو من،

کوه دماوند نیست !

 

« هستم اگر می روم » ! خوشتر ازین پند نیست .

بسته به زنجیر را لیک خوش آیند نیست . "


فریدون مشیری


موضوعات مرتبط: شعر معاصر ، شعر نو و سپید

تاريخ : یکشنبه سوم شهریور ۱۳۹۲ | 9:34 | نویسنده : چشم به راه |

تو تنها دری هستی، ای همزبان قدیمی

                           که در زندگی بر رخم باز بوده ست.

تو بودی و لبخند مهر تو، گر روشنایی

                             به رویم نگاهی گشوده ست.

مرا با درخت و پرنده، نسیم و ستاره،

                                     تو پیوند دادی.

تو شوق رهایی، به این جان افتاده در بند، دادی.

تو آغوش همواره بازی

                بر این دست همواره بسته

تو نیروی پرواز و آواز من، بر فرازی

                                     ز من نا گسسته.

تو دروازه ی مهر و ماهی!

تو مانند چشمی، که دارد به راهی نگاهی.

تو همچون دهانی، که گاهی

                   رساند به من مژده ی دلبخواهی.

تو افسانه گو، با دل تنگ من، از جهانی

من از باده ی صبح و شام تو مستم

من اینک، کنار تو، در انتظارم

چراغ امیدی فرا راه دارم.

گر آن مژده ای همزبان قدیمی

                              به من در رسانی

به جان تو، جان می دهم، مژدگانی

 

فریدون مشیری


موضوعات مرتبط: شعر معاصر ، شعر نو و سپید

تاريخ : یکشنبه سوم شهریور ۱۳۹۲ | 9:29 | نویسنده : چشم به راه |

من ...

روز خویش را ...

با آفتاب ِ روی تو ...

کز مشرق ِ خیال دمیده است ،

آغاز می کنم !!

 

من ...

با تو می نویسم و می خوانم ؛

من ...

با تو راه می روم و حرف می زنم ؛

وز شوق ِ این محال

که دستم به دست توست ،

من

جای راه رفتن ...

پرواز می کنم !!

 

.

.

.

آن لحظه ها که مات ...

در انزوای خویش

یا در میان جمع ،

خاموش می نشینم ؛

موسیقی نگاه ِ تو را گوش می کنم !

.

.

.

.

گاهی میان مردم . . .

در ازدحام شهر ...

غیر از تو هرچه هست ...

فراموش می کنم ... !!!

 

فریدون مشیری


موضوعات مرتبط: شعر معاصر ، شعر نو و سپید

تاريخ : یکشنبه سوم شهریور ۱۳۹۲ | 9:27 | نویسنده : چشم به راه |

تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه‌ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه‌ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می‌نگری
درخت‌ها و چمن‌ها و شمعدانی‌ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می‌نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته‌اند
ترا به نام صدا می‌کنند

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت‌ها لب حوض
درون آینه‌ی پاک آب می‌نگرند

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو نگاه تو در ترانه‌ی من
تو نیستی که ببینی چگونه می‌گردد
نسیم روح تو در باغ بی‌جوانه‌ی من

چه نیمه شب‌ها کز پاره‌های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنان‌که دلم خواسته است ساخته‌ام

چه نیمه شب‌ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می‌کند تصویر
به چشم هم‌زدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته‌ام

به خواب می‌ماند
تنها به خواب می‌ماند
چراغ، آینه، دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می‌گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می‌شنوم

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه در این خانه است
غبار سربی اندوه، بال گسترده است

تو نیستی که ببینی دل رمیده‌ی من
به‌جز تو یاد همه چیز را رها کرده است

غروب‌های غریب
در این رواق نیاز
پرنده‌ی ساکت و غمگین
ستاره‌ی بیمار است

دو چشم خسته‌ی من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی …


فریدون مشیری


موضوعات مرتبط: شعر نو و سپید

تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۲ | 9:1 | نویسنده : چشم به راه |

دخترك خنده كنان گفت كه چيست

راز اين حلقه زر

راز اين حلقه كه انگشت مرا

اين چنين تنگ گرفته است ببر

 

 راز اين حلقه كه در چهره او

اينهمه تابش و رخشندگي ست

مرد حيران شد و گفت:

حلقه خوشبختي است، حلقه زندگي است

  

همه گفتند: مبارك باشد

دخترك گفت: دريغا كه مرا

باز در معني آن شك باشد

 

سال ها رفت و شبي

زني افسرده نظر كرد بر آن حلقه زر

ديد در نقش فروزنده او

روزهائي كه باميد وفاي شوهر

به هدر رفته، هدر

 

زن پريشان شد و ناليد كه واي

واي، اين حلقه كه در چهره‌ او

باز هم تابش و رخشندگي است

حلقه بردگي و بندگي است


فروغ فرخزاد


موضوعات مرتبط: شعر معاصر ، شعر نو و سپید

تاريخ : سه شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۲ | 10:43 | نویسنده : چشم به راه |
رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهي بجز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از درد بي اميد

در وادي گناه و جنونم كشانده بود

 

 رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشك هاي ديده ز لب شستشو دهم

رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود

رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم

 

 رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود

عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشي و ظلمت، چو نور صبح

بيرون فتاده بود به يكباره راز ما

 

 رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم

در لابلاي دامن شبرنگ زندگي

رفتم، كه در سياهي يك گور بي نشان

فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگي

 

من از دو چشم روشن و گريان گريختم

از خنده هاي وحشي توفان گريختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گريختم

 

 اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز

ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير

مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم

مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير

 

 روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش

در دامن سكوت به تلخي گريستم

نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها

ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم


فروغ فرخزاد


موضوعات مرتبط: شعر معاصر ، شعر نو و سپید

تاريخ : سه شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۲ | 10:30 | نویسنده : چشم به راه |
هزار خواهش و آیا

هزار پرسش و اما

هزار چون و هزاران چرای بی زیرا

هزار بود و نبود

هزار شاید وباید

هزار باد و مباد

هزار کارنکرده

هزارکاش و اگر

هزاربارنبرده

هزاربوک و مگر

هزاربارهمیشه

هزاربارهنوز

مگر تو ای همه هرگز

مگر تو ای همه هیچ

مگر تو نقطه ی پایان

براین هزار خط ناتمام بگذاری

مگر تو ای دم آخر

در این میانه تو

سنگ تمام بگذاری


 قیصر امین پور


موضوعات مرتبط: شعر معاصر ، شعر نو و سپید

تاريخ : سه شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۲ | 10:27 | نویسنده : چشم به راه |

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است  !

                                                

قیصر امین پور


موضوعات مرتبط: شعر معاصر ، شعر نو و سپید

تاريخ : سه شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۲ | 10:25 | نویسنده : چشم به راه |
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟ 

 

قیصر امین پور


موضوعات مرتبط: شعر نو و سپید

تاريخ : سه شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۲ | 10:22 | نویسنده : چشم به راه |
شوق پرواز مجازی؛بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را؛روز وشب تکرارکردن

خاطرات بایگانی ؛زندگی های اداری

آفتاب زرد وغمگین؛پله های رو به پایین

سقفهای سرد و سنگین؛آسمانهای اجاری

با نگاهی سرشکسته؛چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته؛خسته از چشم انتظاری

صندلیهای خمیده؛میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده؛گریه های اختیاری

عصر جدولهای خالی؛پارکهای این حوالی

پرسه های بی خیالی؛نیمکتهای خماری

رونوشت روزها را؛روی هم سنجاق کردم

شنبه های بی پناهی؛جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را؛با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی؛باد خواهد برد باری

روی میز خالی من؛صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیتها؛نامی از ما یادگاری


قیصر امین پور


موضوعات مرتبط: شعر نو و سپید

تاريخ : سه شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۲ | 10:5 | نویسنده : چشم به راه |

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:
                 وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی  !


پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود

 

آی...

ناگهان 
           چقدر زود
                         دیر می شود!   

 


موضوعات مرتبط: شعر نو و سپید

تاريخ : سه شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۲ | 10:3 | نویسنده : چشم به راه |

وقتی تو نیستی
نه هست های ما

چونانکه بایدند

                نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم

وحرف آخرم را
                   با بغض می خورم

عمری  است

لبخندهای لاغر خود را

دردل ذخیره می کنم:

                          باشد برای روز مبادا!

 

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

 

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درستمثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروزنیز روزمبادا

                         باشد!

      

 

 

وقتی تونیستی

نه هست های ما

چوانکه بایدند

                  نه بایدها...

 

هرروز بی تو

روز مباداست!

 


موضوعات مرتبط: شعر نو و سپید

تاريخ : سه شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۲ | 9:58 | نویسنده : چشم به راه |
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست


حمید مصدق


موضوعات مرتبط: شعر نو و سپید

تاريخ : دوشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۲ | 16:52 | نویسنده : چشم به راه |
این عشق ماندنی
این شعر بودنی
این لحظه های با تو نشستن سرودنی است

این لحظه های ناب
در لحظه های بیخودی و مستی
شعر بلند حافظ 
از تو شنودنی است

این سر نه مست باده
این سر که  مست
مست دو چشم سیاه توست
اینک  به خاک پای تو می سایم
کاین سر به خاک پای تو
با شوق سودنی است

تنها تو را ستودم
آن سان  ستودمت که بدانند مردمان
محبوب  من به سان خدایان ستودنی است

من پاکباز عاشقم 
با مرگم آزمای
با مرگ
اگر  که شیوه تو آزمودنی است

این تیره روزگار
در پرده غبار 
دلم را فرو گرفت
تنها به خنده  یا به شکر خنده های تو
گرد و غبار  از دل تنگم زدودنی است

تنها تویی که بود و نمودت یگانه بود
غیر از تو هر که بود
هر آنچه نمود نیست
بگشای در به روی من و عهد عشق بند
کاین عهد بستنی
این در گشودنی است

این شعر خواندنی 
این عشق ماندنی

این شور بودنی است


حمید مصدق 


موضوعات مرتبط: شعر نو و سپید

تاريخ : دوشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۲ | 12:16 | نویسنده : چشم به راه |

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا با وجود تو

شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی

من به بی سامانی ، باد را می مانم

من به سرگردانی ، ابر را می مانم

من به آراسته گی خندیدم

منه ژولیده به آراسته گی خندیدم

سنگ طفلی  اما

خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت :

" چه تهی دستی مرد ! "

ابر باور می کرد

من در آئینه رُخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه ... می بینم ، میبینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور ؟!

هیچ !

من چه دارم که سزاوار تو ؟!

هیچ !

تو همه هستی من

هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟! .... همه چیز

تو چه کم داری ؟! ...هیچ !

بی تو در می یابم

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من ، این شعر من است

آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی .... شعر مرا می خوانی ؟!

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

نه .... دریغا ، هرگز

کاشکی شعر مرا می خواندی !!!

 

حمید مصدق


موضوعات مرتبط: شعر نو و سپید

تاريخ : دوشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۲ | 10:43 | نویسنده : چشم به راه |

شعر ارسالی دوست خوبم  سیب ترش


شب فرو می افتاد

به درون آمدم و پنجره ها رابستم
باد با شاخه در آویخته بود
من در این خانه تنها تنها
غم عالم به دلم ریخته بود
ناگهان حس کردم
که کسی
آنجا بیرون در باغ
در پس پنجره ام می گرید
صبحگاهان شبنم
می چکید از گل سیب


هوشنگ ابتهاج


موضوعات مرتبط: شعر نو و سپید

تاريخ : یکشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۲ | 19:12 | نویسنده : چشم به راه |

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که اب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به ارزوهای محال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطردود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان

برای بنفشی بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو را برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم

 

 

تو را به جای همه كسانی كه نشناخته ام دوست می دارم

تو را به جای همه روزگارانی كه نمی زیسته ام دوست می دارم

برای خاطر عطر گستره ی بی كران و برای خاطر عطر نان گرم

برای خاطر برفی كه آب می شود، برای خاطر نخستین گل

برای خاطر جانوران پاكی كه آدمی نمی رماندشان

تورا برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه زنانی كه دوست نمی دارم دوست می دارم.

 

جز تو، كه مرا منعكس تواند كرد؟ من خود خویشتن را بس اندك می بینم.

 

بی تو جز گستره یی بی كرانه نمی بینم

میان گذشته و امروز.

از جدار آینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم

می بایست تا زنده‌گی را لغت به لغت فرا گیرم

راست از آن گونه كه لغت به لغت از یادش می برند.

 

تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانه‌گی ات كه از آن من نیست

تو را به خاطر سلامت

به رغم همه آن چیزها كه به جز وهمی نیست دوست می دارم

برای خاطر این قلب جاودانی كه بازش نمی دارم

تو می پنداری كه شكی، حال آنكه به جز دلیل نیستی

تو همان آفتاب بزرگی كه در سر من بالا می رود

بدان هنگام كه از خویشتن در اطمینانم.

 

پل الووار، ترجمه احمد شاملو


موضوعات مرتبط: شعر نو و سپید

تاريخ : جمعه هجدهم مرداد ۱۳۹۲ | 18:40 | نویسنده : چشم به راه |
در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست میدارم.

آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده

روشنی و شراب را

آسمان بلند و کمان گشاده ی پل

پرنده ها و قوس و قزح را به من بده

و راه آخرین را

در پرده ای که می زنی مکرر کن.

در فراسوی مرزهای تن ام

تو را دوست می دارم.

در آن دور دست بعید

که رسالت اندامها پایان میپذیرد.

و شعله و شور تپش ها و خواهش ها

به تمامی

فرو می نشیند٬

و هر معنا قالب لفظ را وامیگذارد

چنان چون روحی

که جسد را در پایان سفر٬

تا به هجوم کرکس های پایانش وانهد...


در فراسوهای عشق٬

تو را دوست میدارم

در فراسوهای پرده و رنگ.

در فراسوهای پیکرهایمان

با من وعده ی دیداری بده...


احمد شاملو


موضوعات مرتبط: شعر نو و سپید

تاريخ : جمعه هجدهم مرداد ۱۳۹۲ | 18:38 | نویسنده : چشم به راه |

کاش می دیدم چیست

انچه از عمق تو تا عمق وجودم جاریست

اه وقتی که تو لبخند نگاهت را

می تابانی

بال مژگان بلندت را

می خوابانی

اه وقتی که تو چشمانت 

ان جام لبالب از جان دارو را

سوی این تشنه ی جان سوخته می گردانی

موج موسیقی عشق

از دلم می گذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم می گردد

دست ویران گر شوق

پر پرم میکند ای غنچه رنگین پر پر....

من ، در آن لحظه كه چشم تو به من مي نگرد

برگ خشكيده ايمان را

در پنجه باد ،

 رقص شيطاني خواهش را ،در آتش سبز !

 نور پنهاني بخشش را ،در چشمه مهر !

 اهتزاز ابديت را مي بينم !!

 بيش از اين ، سوي نگاهت ، نتوانم نگريست !

اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست !

كاش مي گفتي چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست ؟!


فریدون مشیری


موضوعات مرتبط: شعر نو و سپید

تاريخ : چهارشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۲ | 10:41 | نویسنده : چشم به راه |

به کجا چنین شتابان؟

گون از نسیم پرسید

- دل من گرفته زین جا

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان؟

-همه آرزویم اما

چه کنم که بسته پایم.



به کجا چنین شتابان؟

- به هر آن کجا که باشد

به جز این سرا، سرایم

- سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه‌ها، به باران

برسان سلام ما را..


محمد رضا شفیعی کدکنی


موضوعات مرتبط: شعر نو و سپید

تاريخ : سه شنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۲ | 14:3 | نویسنده : چشم به راه |